فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
300
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
هديهاى داد ، - عَنهُ الهَمَّ : اندوه را از دلِ وى بيرون كرد ، - جلوةً بتثليث الجيمِ و جَلاءً العروسَ على زَوجها : عروس را براى شوهرش آرايش كرد . جَلَى - - جَلْياً [ جلي ] السيفَ : شمشير را جَلا داد . جَلَّى - تَجْلِيَةً [ جلو ] فلاناً و عن فلانٍ الأَمْرَ : آن كار را از براى او روشن و آشكار كرد ، - عَن ضَميره : درون و باطن او را دريافت ، - الزوجُ عروسَهُ هديَّةً : به هنگام ازدواج داماد به عروس هديهاى داد ، - بِنَظَرِهِ : به آن چيز نظر افكند . جَلَّى - تَجْلِيَةً [ جلي ] الأَمْرَ : آن امر را آشكار كرد . الجَلَا - [ جلو ] : روشن و آشكار ؛ « ابْنُ جَلَا » : فرزند مردى روشن بين و بزرگوار ، بامداد ، ماه . الجُلَّى - ج جُلَل [ جلّ ] : مؤنث ( الأَجَلْ ) است به معناى بزرگتر ، امرى سخت و پيش آمدى بزرگ و ناگوار . الجَلَاء - [ جلو ] : مص ، امرى روشن ، وضوح ، پديدارى . الجِلَاء - [ جلو ] : مترادف ( الكُحْل ) است به معناى سُرمه . الجَلَائِف - سيلها . الجُلَاب - گُلاب ، شربت گُلاب . اين واژه فارسى است . الجُلَّاب - گُلاب ، آب مَويز . الجَلَّاب - آنكه بردگان را براى فروش از شهرى به شهرى ديگر بَرَد ، مرد پُرگو و بد اخلاق كه با صداى بلند بسيار سخن گويد . الجِلَاتِين - ( ك ) : مادهاى است چسبناك كه از عُصارهء بافتهاى حيوانى بدست مىآيد . اين واژه لاتينى است . الجَلَاجِل - زنگهاى كوچك . الجَلَّاد - ج جَلَّادون : جلَّاد ، آنكه تازيانه زند ، آنكه شمشير بدست باشد ، دژخيم ، شكنجهگر ، پوست فروش ، كارگرى كه پوستها را براى دبّاغى آماده كند ، كارگرى كه پوست يا چرمهاى كهنه را در كفّاشى و صَحّافى كتاب به كار برد ، سَلَّاخ . الجَلَادَة - شكيبائى ، نيرو ، سختى ، مقاومت . الجَلَّادَة - تودههاى برف و يخ كه بر روى كوههاى بلند باشد . الجُلَاف - گِل . الجَلَال - [ جلّ ] : مترادف ( الجَليلْ ) است ، بزرگى و بزرگوارى ؛ « ذو الجَلَالِ » : دارندهء جلال و بزرگى . اين تعبير در وصف خداوند متعال مىباشد . الجُلَّال - [ جلّ ] : مترادف ( الجَليل ) است . الجَلَالَة - [ جلّ ] : مص ، بزرگى قَدر ، لقب پادشاه ؛ « يا صاحبَ الجَلَالَة » : اى پادشاه . الجُلَامة - آنچه از پشم كه چيده يا بُريده شود . الجَلَاهِق - جسم كوچك و كُروى كه از گِل يا سُرب تهيه مىشود . اين واژه فارسى است . جَلَبَ - - جَلْباً و جَلَباً هُ : آن را كِشانيد و آورد ، - القومَ : آن قوم را گِردآورى كرد ، - لأَهْلِهِ : براى خانوادهء خود كسبِ معاش كرد ، - الرَّجُلُ : آن مَرد كشيده شد ، - القومُ : آن قوم براى جنگ از هر سوى گِرد هم آمدند ، - الدمُ : خون خشك شد ، - الجَرحُ : زخم خوب شد ، - - جَلْباً عليهِ : بر او گناه و ستم كرد . جَلِبَ - - جَلَباً : فراهم شد ، جمع شد . جَلَّبَ - تَجْلِيباً القومُ : آن قوم سر و صدا و فرياد به راه انداختند ، - عَلَى الفَرَس : اسب را براى دويدن نهيب داد . الجُلْب - ابر بدون باران ، تاريكى شب . الجَلْب - مص ، گناه ، جنايت ، آوردن ، احضار ؛ « مذَكَّرَةَ جَلْب » : برگهء جلب از سوى دادگاه ، احضاريه . الجَلَب - مص ، آميخته شدن صداها درهم ، - ج أَجْلاب : آنچه از شهرى به شهر ديگر بُرده شود ، - ج جَلائِب : چيزهاى جلب شده يا آورده شده . الجِلْبَاب - ج جَلَابِيب [ جلبب ] : پيراهن يا جامهء فراخ و گُشاد . الجِلِبَّاب - ج جَلَابِيب [ جلبب ] : مترادف ( الجِلْبَاب ) است . الجُلْبَان - ( ن ) : گياهى است از رستهء ( القَطَّانيّات ) و داراى گونههاى بسيارى است كه براى دانه و علف آن كِشت مىشود . الجُلُبَان - ( ن ) : مترادف ( الجُلْبَان ) است ، انبان . جَلْبَبَ - جَلْبَبَةً و جِلْبَاباً هُ : بر او جامهء گُشاد پوشانيد . الجُلْبَة - ج جُلَب : پوست كه هنگام بهبودى زخم بر روى زخم درآيد ، پوست خام كه بر روى پالان كِشند ، پارهاى ابر ، پارهاى علف پراكنده ، درختان خاردار سبز ، سنگهاى افتاده بر روى هم كه راه ستوران را بندد ، « جُلْبَةُ الشتاء » : سختى زمستان . الجَلَبَة - آميخته شدن صداها در يكديگر ، - ( طب ) : ريشهء گياهى است كه از آن در بعضى داروهاى مُسهِل مورد استفاده قرار مىگيرد . الجُلْبُوط - جوجهء پرنده قبل از آنكه پَر درآورد . اين واژه در زبان متداول رايج است . الجُلَّة - ج جِلَال و جُلَل : سَبد بزرگى كه از برگ خُرما تهيه كنند . جَلْجَلَ - جُلْجَلَةً الرجُلُ : آن مَرد صداى بلند كرد ، - السحابُ : از ابر صداى رعد درآمد ، - البعيرَ : بر شتر زنگوله بست . الجُلْجُل - واحد ( الجَلاجِل ) است ، دانه يا جوش كه در پلكِ چشم پديد آيد ، گُل مُژه . اين كلمه را در زبان متداول ( الشَّحاذ ) گويند . الجُلْجُلَان - ميوه يا تخم گشنيز است ، دانهء كُنجد . الجُلْجُلَة - اين واژه عبرى است به معناى ( الجُمْجُمَة ) و نيز نام كوهى است كه بالاى آن حضرت مسيح را دار زدند .